|
|
چقدر حس خوبی دارم که مینویسم، پس از مدتها دوباره شروع کردم به نوشتن، ازینکه احساسمو از دنیا ی اطرافم روی کاغذ به نمایش میزارم. میدونم که وبلاگ حکم یه برگه خط کشی شده رو برام نداره ولی باز همین که مینویسم از خودم، منو خوشحال میکنه. پس به نام آنکه حس نوشتن رو در من قرار داد
سلام،
بعد از خداحافظی چند ساله با خانواده و دوستام، توی هواپیما قرانی که دوستم بهم هدیه داده بود رو بوسیدم و از خدا خواستم که در این مسیری که با اجازه او قدم گذاشتم کمکم کنه. قبل ازینکه پام رو وارد خاک آمریکا بگذارم، همیشه یه حس خاصی نسبت به آمریکا داشتم، یه کشور متمدن، که همه آدماش خیلی اوتو کشیده هستند، و من همیشه تو ذهنم بود که پس من هم باید مثل موقعهایی که وارد یک مهمونی حیلی رسمی میشدم، و همهٔ مهمونا یه پاشون رو روی پای دیگشون میاندختند ،باشم، آدمهایی که شاید بر خلاف رفتار باطنی شون خیلی با اتیکت رفتار میکردند.با توجه به اینکه در بدو ورودم به آمریکا زبانم خوب نبود، همسرم یه چند صفحهآی از کارهایی که باید در فرودگاه انجام بدم رو برام نوشته بود، بعد از ۱۸ ساعت پرواز، یه حس خاصی داشتم، و خیلی دلم میخواست که آمریکا رو زود از نزدیک ببینم، نه اینکه بگم برام مثل یه رویا بود ، نه اصلا، ولی میخواستم با اون تصور آتی که تو ذهنم از این کشور داشتم مقایسه کنم. بعد ازینکه وارد فرودگاه شدم، دو تا صف بود که تو هر خط، یه تابلویی داشت که مسافرین باید کجا وایسند، منم بدون اینکه این تابلو هارو ببینم زود رفتم تو خط کسایی وایسادم که سیتیزن آمریکا بودن، اتفاقا صف خلوتی هم بودو کلی خوشحال بودم که زود همهٔ کارا تموم میشه و من میتونم الان همسرمو بد از سه ماه دوری از همدیگه ببینم. بد احساس کردم کسایی که تو این خط هستند اکثرا آمریکایی هستند و بقیه که از کشورهای دیگه هستند تو یه خط دیگه ایستادند. خلاصه خودم یکم از خودم خندم گرفت، ولی همهرو گذشتم رو حساب دلتنگی زیاد همسر و شوق رسیدن بهش. بعد از یک ساعت معطلی تو فرودگاه طبق اون چند صفحه کاغذی که همسرم برام آماده کرده بود، باید سوار ترن میشدم و تو خروجی فرودگاه پیاده میشدم، بعد باید با پله برقی میومدم طبقه یه بالا و اینجا بود که چشمان منتظر همسرمو دیدم، و هر دو خیلی خوشحال از دیدن همدیگه. با کمک همسرم چمدون هامو که به اندازهٔ چند سال ماندن پر شده بود بر داشتیم و به سمت خونه حرکت کردیم، تو مسیر راه رسدین به خونه همش به خانواده و دوستام فکر میکردم،و مطمئن بودم که اونا هم داشتند به من فکر میکرند. احساس میکردم که مسیری که داریم میریم خیلی شبیه شمال ایران بود، سر سبز، فقط نوع ماشین ها، تابلوهای بغل جاده با ایران فرق داشت. خلاصه وارد یه خیابون باریک شدیم که دور تا دورش خونه بود، بعد وارد خونهای که شوهرم اجاره کرده بود شدیم خونهای که شاید کوچیک بود ولی احساس میکردم که چقدر به اندازه دل کوچیکمون صفا داشت
|
|
|
|
|
|
این دومین باری هست که برای خودم وبلاگ درست میکنم و مینوسم، ولی نوع نوشتهایی که وبلاگم رو پر میکنه با محتوای نوشتهای قبلم فرق میکنه، میخوام تو این وبلاگ، از تجربیاتی که کسب کردم بگم و یکمی از حرفای دلم که یه گوشه وبلاگمو پر میکنه. پس به نامه کسی که قلم رو در دستهای من قرار داد شروع میکنم.
سلام
تا شروع درسم یا بهتره بگم تا شروع دوتا درسی که میخوام ثبتنام کنم یه یک ماهی تقریبا مونده. رو این حساب گفتم تا الان وقت هست بنویسم که شاید هم چین فرصتی برام دیگه پیش نیاد. تقریبا نوشتههای من از جایی شروع میشه که من پامو گذشتم به سر زمینه دیگه ای که از بن و پایه با سرزمین مادری من خیلی تفاوت داشت، بعد از آشنائی من با همسرم، همسرم از من خواست که حداقل یک یکسالی بیام آمریکا تا از نزدیک با مردم آمریکا و مردمی که از کشورهای مختلف بودن آشنا بشم. اولش برام خیلی سخت بود، اولین تجربه ی جدا از خانواده بودن. ترک وطن، ترک خانواده، ترک دوستام اونم برای چند سال، یعنی ارزششو داشت؟ ارزش اینکه چند سال خانوادمو نبینم، خانوادهای که این همه برام زحمت کشیده بودن، فامیلی که توش پر از صفا بود، دوستایی که کلی خاطراته قشنگ زندگیمو پر کرده بودن، اینها سوالهایی بود که ذهنم رو پر کرده بودند. ولی ازونجایی که همیشه سعی میکردم از احساساتی که من رو از منطقم دور میکنه فاصله بگیرم، عازم آمریکا شدم، خیلی اولش برام سخت بود، چطور میتونستم از پدر ی که همیشه محبتش و صفاش زبان زده خاص و عا م بود دور بشم، از مادری که فداکاریهایش و شخصیت زیبایش برای همه قابل تقدیر بود دور بشم،از برادر هام که همیشه تو سرو کول همدیگه میزدیم . از خواهر دو قلو م که مثل سیبی بودیم که از وسط نصف شده بودیم و از دوستهایی که بهرین خاطرات زندگی همدیگر رو پر کرده بودیم. الهه، نرگس نرجس، طناز، فائزه، معصومه، الهام،زهرا ش،مستوره،فاطمه که الان مامان شده، حوریه، شهلا،مریم ا، زینب و بقییه دوستهای دیگم. و هیچ وقت آخرین صحنهٔ خدا حافظی با خانوادم، خانواده همسرم و دوستم الهه که توی دوستیش سنگ تموم گذشته بود و مثل خواهرم بود رو یادم نمیره. و اینجا بود که وقتی پامو توی هواپیما گذشتم، درون دلم، با همشون خدا حافظی ی چند ساله کردم،
ادامه مطلب
|
|
|
|